کوچکترین دانش آموز
سلام
کوچکتر که بودم یعنی آن ازمنه ای که هنوز مدرسه رو نبودم رویای آموختن دانش در سرم بود . بچه های یکی دو سال بزرگتر را با نگاهی حسرت آلوده می نگریستم که آیا شود روزی من نیز زی دانش آموختن را به تن کنم؟ قاعدتاً این چرخ گشت و گذشت و در دبستان ،راهنمایی را آرزو کردم و در راهنمایی دبیرستان و در آن دانشگاه را.
اما امروزم از قراری دیگر است.
چه روزها و آنات که بی رحم می گذرد و من در جای جای آن خود را در کسوت دانش آموزی کوچک با سری تراشیده و با مظلومیتی به وسعت همه عالم آرزو می کنم و شاید کسی باورش نشود که بعضاً خودم را در آن شکل می بینم. دلتنگ هیاهوی کودکی گم شده ام هستم. کلاس پنجاه نفری بدون پنکه ، معلمانی عاشق ، مدادی کثیف و شکسته و تنبیه و هراس از چیزی که هیچ موقع نفهمیدم چه بود...
حاضرم هرچه دارم برای بدست آوردن آنی از آن بدهم. ای کاش می شد...
محمد مهدی